سه شنبه سی ام تیر 1388
پایان...
سلام، شاید همه ما این روزها باید پوست بندازیم و خودمون رو آماده کنیم...فکر کنم آینده خیلی سختی در پیش داشته باشیم. به هر حال از امروز به بعد دیگه این وبلاگ آپدیت نمیشه...چرا؟؟؟
می دونم همتون دلتون برای مطالب بسیار زیبای و تک بنده تنگ میشه!!! ولی خوب من که نمردم که ... وبلاگم رو یه جای دیگه بنا میکنم...بنابر تصمیم جمع زیادی از وبلاگ نویسان قرار شده که در اعتراض به برخورد با وبلاگ نویس ها دیگه از سرویس بلاگفا استفاده نکنیم...برای همین...برای همین...یه لحظه صبر کن خوب...
قرار دیگه وبلاگ نداشته باشم...ای بابا ...ساکت...ساکت ...جیغ و داد وشیون نداره که....بذار حرفمو بزنم....اِهِم اِهِم....
به زودی قرار اگر وقت بشه سایت شخصیم رو راه اندازی کنم(فکر کنم همه از الان آدرسش رو بدونید!) که البته قطعاً یک قسمت وبلاگ هم خواهد داشت که شما هم بی کار نمونید و یکم حال کنید!!!
حسّ پـرواز در پـرم سـبـز است
آسمان در بـرابرم سـبـز است
بالی از من اگر قـَدَر بشکست
از قضا بال دیگرم سـبـز است
پایان
1388/4/30
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388
حال همه ما خوب است اما تو باور مکن!
سلام دوستان...احوالات؟ ...من ؟ من که اصلاً حالم خوب نیست...یعنی اصلاً دیگه چیزی به نام حال برام نمونده!
بعد از اتفاقات انتخابات که ....نه ..نه ...نه ..ببخشید .... ازاول بنویسم بهتره...
بعد ار اتفاقات انتصابات ریاست جمهوری هر روز بد تر از دیروز...هر چند گاهی هم خوشی ها زودگذری هست ولی فکر و خیال آدم رو رها نمی کنه...اینکه بالاخره نتیجه چی شد؟ دانشگاه رو چی کار کنیم...؟ و...
راستش از روزی که از یک منبع موثق که توی ستاد مهندس موسوی بود و حالا....یه سری اطلاعات جالب بدست آوردم دیگه اصلاً نمی تونم خودم رو کنترل کنم ... یه وقتایی شده دارم تو خیابون راه می رم و یه دفعه بلند داد می زنم!!!! (البته زیاد نگران نباشید هنوز دیوونه نشدم!)
ننگ بر تو کروبی! آخه چرا؟ چرا اون سندی که دستت بود رو نشون ندادی؟ این بود لر پیچیدت؟ واقعاً نشون دادی لری!!! البته ببخشید ها...ولی اون سندی که به هزار بدبختی از دادگستری اردبیل در اومده بود رو چرا نشون ندادی؟ بیخیال...دوباره دارم عصبانی میشم...( لطفاٌ چند لحظه به اطراف نگاه کنید و سوت بزنید...!)
چند روز پیش داشتم توی لپ تاپم چرخکی می زدم که یه دفعه رسیدم به یه کلیپ...کلیپی که شاید همه ندیده باشید ...این کلیپ قسمتی از بازجویی زن سعید امامی هست که حالا نمی دونم چه جوری لو رفته...چیزی که برام جالب بود رفتار اون فلان فلان شده مثلاً بازپرس بود... "بگم " کجا، با کی رفتی....
"بگم" اون روز چی کار می کردی؟ "بگم بگم"!!!
خوب فکر کنم منظورم رو حداقل گرفته باشید... بگذریم...
یه چند روزی دارم میرم مسافرت ... آره ...دارم می رم آنتالیا....اونجا که رسیدم حتماً همتون رو دعا میکنم....
دوباره من یه چیزی نوشتم بدون فکر کردن (!) باور کردی؟
خارج کجا بود....به من پاسپورت نمی دن...
دارم می رم همین کشور "بسیار زیبای" خودمون رو ببینم!!
به امید دیدار...بای بای...
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
اندر حکایت زمانه
اگر گویمت راز این روزگار
تو دانی که داریم بهترین روزگار
چه کس گوید دموکراسی نیست؟
چه کس گوید تقلب شده است؟
بهر لطف رهبر و آقای زمان
داریم پیشرفته ترین دموکراسی اندر این جهان
اندر ایران بباشد دو رئیس جمهور جانم
یک منتصب باشد و یک هم منتخب!
پس دگر این "الله اکبر" ها ز چیست؟
یا که "مرگ بر دیکتاتورها" از کجاست؟
گر تو اندک تامل می کنی
رهبرت هر دم تامل می کند
پس دگر حرف سیاست را مزن
که دموکراسی در ایران است و بس...
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
گه گاهی هم دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز!
پدرم اما اصفهانی باید باشد
روزگارم بد نیست
نیم اتاقی دارم، خرده پولی و کمی هم هوش(!)
حرفه ام مهندسی است، زیر این طاق کبود
ساخته ام اندر این دنیای مجاز وبلاگی
آری، بهر پر کردن این تنهایی
گه گاهی هم شعر می نالم!
و می آپدیتم در این وبلاگ در پیت
تا که شاید مأمنی باشد
از برای روزهای بارانی من
به سراغ وبلاگ من اگر می آیید، نظر هم بگذارید
تا که ردی باشد از دیدار شما
وبلاگ من نزدیک است. وبلاگ من خیلی دور است
وبلاگ من گمنام است. وبلاگ من گمنام است...!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* این شعر مطلب ویژه ای که در پست قبل وعده آن را داده بودم نیست! لطفاً همچنان در کف بمانید...
